رفاقت به سبک ما - تاریخ: 1405/6/22 ساعت: 23:40
فاطمه زینب موحده مریم اسما غزل زهرا و... همه و همه اسمایی ان که هر روز تو گوشم میپیچن و بهشون فکر میکنم... آدمهایی که بخش مهمی از زندگیمو باهاشون میگذرونم... و بخش مهمی از قلبم هم متعلق به اونهاست... تا همیشه میخوامتون رفقا...قول بدین پای رفاقتمون بمونین... رفاقت با شماهاست که معنا پیدا میکنه... پ.ن...
رفاقت... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:26
میخوام یکم درباره رفاقت, صحبت کنم... به همین زودی ها...درباره رفاقت, و رفیقام...
جان و جهان من تویی... - تاریخ: 1398/2/19 ساعت: 5:02
گر جان به جان من کنی جان و جهان من توییسیر نمیشوم زتو تاب و توان من تویی نظری به حال ما کن تا روم به سمت کویتدیوانه تر از دلم نیست تا شود اسیر رویت شوخیِ مگه بذاری بری نمونی تو یار منی نشون به اون نشو
یا ربِّ جآن... - تاریخ: 1398/2/19 ساعت: 5:02
یه مدته بدجوری کارم گیرههه... بدجوری... از همه طرف اوضاع دلم خرابه... اما وقتی خیلی خودمونی میشینم و با خدای خودم حرف میزنم و فکر میکنم؛ میبینم که اینا همش یه حکمتی، دلیلی، چیزی داره دیگه...نه؟! دیگه
سلامی دوباره... - تاریخ: 1398/2/19 ساعت: 5:02
سلاااام بعد یه مدت دوباره اومدم... البته من میخواستم بیام ولی بلاگفا جان اجازه ورود نمیدادن...!!! تقریبا سه هفته ای میشه که نبودم... چقدررر سخته آدم تراشه های ذهنیش رو ننویسه و ذهنشو خالی نکنه... اصلا
جناب امیرخانی... - تاریخ: 1398/2/19 ساعت: 5:02
امشب من آموزگار افکار نوجوانی ام را از فاصله ای نزدیک دیدم، آنقدر احساساتم درآمیخته شده اند که هر چه تلاش کنم نمیتوانم توصیفشان کنم... شاید بگویید چقدر مسئله را بزرگ میکنی، اما اگر شما جای من بودید و
احوالپرسی - تاریخ: 1398/2/19 ساعت: 5:02
سلام شبتون بخیر چه خبرا؟ خوبین؟ خوشین؟ اوضاع و احوال چه طوره؟ به یاد ماهم باشید ها
تغییر...(1) - تاریخ: 1398/2/19 ساعت: 5:02
تغییر...تغییر... گاهی وقتا تغییر خیلی خوبه...گاهی وقتا هم بد... اما تغییر و تحول همیشه یه دنیای جدید رو به آدم نشون میده... وقتی وارد این دنیای جدید میشی دست خودته که راه پیش روت رو چطوری ادامه بدی؟ بپیچی کوچه چپی و به هوای میانبر، بزنی به جاده خاکی و خودت بمونی و خودت تو یه بیابون برهوت؟؟ به قول مع...
امتحانات...(1) - تاریخ: 1398/2/19 ساعت: 5:02
من...اینجا...الان...8:20 دقیقه صبح...چهارشنبه...23 خرداد1397... از هفت شب دیشب بیدارم...8 ساعتی میشه که دارم درس میخونم... و در انتظار آخرین امتحان... و آخرین دیدار... دیدار رفقایی که سالهاست با اونام... بعضی ها ده سال...بعضی ها 8 سال... بعضی 5...بعضی 3...و بعضی هم 1... *ادامه دارد...
آیا؟ - تاریخ: 1398/2/19 ساعت: 5:02
شما هم مثل من با دیدن و ترکوندن این حباب ها اینقدر ذوق میکنین؟؟؟
رفاقت به سبک ما... - تاریخ: 1398/2/19 ساعت: 5:02
فاطمه زینب موحده مریم اسما غزل زهرا و... همه و همه اسمایی ان که هر روز تو گوشم میپیچن و بهشون فکر میکنم... آدمهایی که بخش مهمی از زندگیمو باهاشون میگذرونم... و بخش مهمی از قلبم هم متعلق به اونهاست...
در وصف ما...! - تاریخ: 1398/2/19 ساعت: 5:02
دیگه نگممممم براتووووون...وصف ما اصلا نمیگنجد در اینجا...
#تهمینه - تاریخ: 1396/12/2 ساعت: 1:28
از رستم پیروز همین بس که بپرسند از کشتن سهراب به تهمینه چه گفتی؟ پ.ن: چه گفت واقعا؟؟ #تهمینه #رستم #سهراب #فاضل_نظری
#رفیقِ_جان - تاریخ: 1396/12/2 ساعت: 1:28
ما حرص میخوریم و رفیقِ جان انگار نه انگار... مثل اینکه فراموش کردند دست گلشون رو...
صرفا جهت اطلاع! - تاریخ: 1396/12/2 ساعت: 1:28
حاضران بدانند و آگاه باشند و به سمع غایبان برسانند...لینک هایی که با عنوان لینک های مفید در حاشیه وبلاگ وجود دارد به انتخاب اینجانب نیست و سعی در حذف آنان است!پ.ن:با امید به اینکه مفید که نیستند حداقل مضرررر نباشند!Let's block ads! (Why?)